محمد صالح جونمحمد صالح جون، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
کوثر جونکوثر جون، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

محمدصالح جون

کارای جدیدت

گل پسرم علاوه بر شیطنت هات کارای جدیدی یاد گرفتی: 1.بازی لی لی،لی لی حوضک 2.بازی کلاغ پر 3.اشاره کردن چیزی با انگشت کوچولوت(مثلا میگم کو بابا جون،با انگشت کوچولوت نشونش میدی،قربونت برم) 4.کنترل تلویزیون برمیداری و به سمت تلویزیون اشاره میکنی 5.هول دادن روروکت،سه چرخه و... اینم چند نمونه از عکساش   ...
28 مرداد 1392

توپ بازی

توپتو خیلی دوست داری،از وقتی به راه رفتن افتادی همش دوست داری دنبال توپت بری ...
28 مرداد 1392

شیطنت های محمدصالح جون

هر موقع میریم خونه مامانی بی مقدمه میری سر لپ تاپ دایی سعید!!!!!    عاشق بارفیکس و چقدر خوب خودتو بالا میکشی   محمدصالح در حال بهم ریختن کشوی آشپزخانه  با پشتی  راست و درست، مشکل داری اینم عاقبتش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!       میخوای به مامان تو ثبت وبلاگت کمک کنی             طاقت نداری لباسشویی،لباسارو بشوره،میخوای خودت دست به کار بشی           ...
28 مرداد 1392

گالری کودکان

سلام دوستای خوبم روی عکس زیر کلیک کنید تا با یه سایت بینظیر آشنا بشین و بتونید عکس نی نی هاتونو و خیلی چیزای مفید دیگه اونجا ببینید حتما کلیک کنید     ...
27 مرداد 1392

اولین نوروز

عیدت مبارک عزیزم اولین عیدت مبارک عزیزم هر سال، سال تحویل به سر خاک باباجون میریم تا سال جدیدو در کنار باباجون باشیم گل پسرم سال تحویل رو کالسکت تخت خوابیده بودی و میخواستی تا آخر سال خواب باشی لباس های خوشگلی که تنت کردی عیدی بابایی جونه،ناز نازی شدی،همه میخواستن گازت بگیرن     این لباس خوشگله با یه ماشین خوشگل عیدی عمو جون علی به محمدصالح        مثل بعبعییا شدی خوشگلم   لباس خوشگله تنتو دایی امیر ،عیدی بهت داده میبوسمت دایی جون            ...
16 مرداد 1392

سیزده بدر

 سیزده بدر امسال به ما مخصوصا محمدصالح خیلی خوش گذشت چون اومده بود دردری و گردش یعنی تا وقتی میچرخید خوشحال بود نه گرسنه میشد نه تشنه               محمدصالح و دایی جون موسی الرضا و زندایی جون           ...
16 مرداد 1392

ماه چهارم زندگی شیرینت

وقتی 4 ماهه بودی ،تو ماه محرم همایش شیرخواران علی اصغر بود بابا برات پیشونی بند و شال علی اصغر گرفت،تا پسرشو نذر آقاعلی اصغر امام حسین کنه و از آقا بخواد که خودش نگهدار گل پسرمون باشه        اولین دفعه ای که سوار روروک شدی مات و مبهوت کلید های جلوتو نگا میکردی       ...
16 مرداد 1392

ماه دوم زندگی شیرینت

اول دو ماهگی با واکسن و ... شروع میشود  روز یکشنبه (٣٠/٧/٩١) با مامانی رفتیم بهداشت برای تزریق واکسن دو ماهگی گل پسر من که دل دیدنشو نداشتم،بیرون نشستم مامانی با شما رفت داخل اتاق ناگهان صدای جیغت توی بهداشت پیچید و منم شروع کردم به گریه کردن مامانی بغلت کرد و اومدیم بیرون و رفتیم خونه مامانی وای چشمت روز بد نبینه   خداروشکر تب نکردی ولی از وقتی اومدیم تا شب که رفتیم خونمون رو پاهام تکونت میدادم شمام فقط جیییییییییییییییییییغ میزدی بمیرم ،درد داشتی عزیزم          هنوز جای واکسنت خوب نشده بود که بردیمت دکتر برای ختنه بر خلاف تصورم،خیلی ساکت و آروم گذاشتی آقای دکتر...
16 مرداد 1392

اولین قدمهای زندگیت

از اول یازده ماهگیت برای چند ثانیه روی پاهات وامیستادی اما دیشب (چهارشنبه 9/5/92) برای اولین بار تو خونه مامان جون چند قدمی راه رفتی،همه به خصوص من  و بابا و عمه جون خیلی خیلی خوشحال شدیم آخر شب که به خونه مامانی شون رفتیم،آقا جون دوست داشت راه رفتنه نوه شو ببینه،به همین خاطر تو رو رو پاهات گذاشت و صدات میکرد:بیا پسرم اینجا، راه برو پسرم، ماشا ا... پسرم خلاصه که آقا جون هم از راه رفتنت خیلی خوشحال بود     ...
11 مرداد 1392